اعتـراف
بعضی اوقات آدم بیخودی خیالش از خودش راحت است. بیخودی خیال میکند هر چیزی دوره و حال و هوای خودش را میطلبـد، بیخودی فکر میکند روزگار از او آدم سختی ساخته است. چون دقیقا همینجاست که انگار دنیار منتظر نشسته تا ببیند تو از چه چیز این همه مطمئنی؟ چی را داری حاشا میکنی، تا همان را سرت بیاورد، بعد دور بایستند و با لبخندی نگاهت کند! بعضی افراد ابتدای حضورشان قطره ایست، بی آنکه حواست باشد وارد زندگیت می شوند، سـرت را بر میگردانی و متوجه حضورشان میشوی، یک جور غریبی نمیشود کاریشان کرد. با خودت میگویی بگذار بماند و بعد به حضورشان انس میگیری، آغشته ات میکنند، یکهو چشم باز میکنی میبینی تمام حواست را، روحت را، رگهایت را گرفته اند و هر بار که میبینیشان چیز تازه ای در آنها می یابی، احساسی به تو میدهند که هرگز فکرش را نمیکردی. اینجاست که مطمئن میشوی بیخودی خیالت از خودت راحت بوده!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۸۷ ساعت 12:53 توسط مهرنوش
|