لحظه های گریــز
چند وقتی دلت رو صابون زده باشی به هوای نفس تازه کردن توی جاده های شمال و گوش دادن به آهنگهای ملایم و خاطره انگیز قدیمی، عبور از تازگی جنگل و رسیدن به ساحل زیباش، اما از بخت موافق، تمام طول راه با چهار نفری توی ماشین همراه بشی که زورشون بهت بچربه و بخوان تمام جاده چالوس رو رَپ گوش کنن و با آهنگهای مورد علاقشون (!!!) هم صدا بشن، پس تو هم یه لبخند گُنده میذاری روی صورتت و میگی خوشحالی از همراهیشون. حواست رو میدی به مناظری که دلت میخواد حالاحالاها توی ذهنت ثبت بشن و هوایی رو می بلعی که دوست داری تمام روزهایی رو که توی تهران و روزمرگیهاش مشغول سگ دوزدنی به عنوان ذخیره توی ریه هات داشته باشیش. حالا رسیدی، اولین نفری هستی که به طور نامحسوسی جیم میزنی و خودت رو به ساحل میرسونی، دلت میخواد بشینی به تماشای دریا و به صداش گوش بدی. امــا صدای یه فینگیلی از پشت سرت میاد که رَدِت رو زده و دنبالت اومده و صدات میزنه که میای توی کامیون من ماسه پُـر کنیم، پس دست به کار بار زدن ماسه توی کامیون پلاستیکی این آقا کوچولو میشی و توی دلت میگی بالاخره در طول این دو سه روزی که اینجایی، چند ساعتی وقت پیدا میکنی که بیای ساحل و با دریا خلوت کنی. اما زهی خیال باطل! این سه روز تموم شد و همسفرهات با تمام تلاش نگذاشتن یه لحظه هم به قول خودشون توی خودت بری و با مهربانی تمام سعی کردن همه لحظاتت رو پُر کنن. سفرم شد صدای هیاهوی چند دختر و پسر خوش خنده از یه عالم دیگه! اونی نشد که میخواستم، ولی خوب اینم یه جورشه!