تصـادف

مـــن داشتم این‌جا می‌آمـدم که تصادف کردم. ناگهان یک ماشین آمد و مرا زیر گرفـت. وقتی می‌خواستم ازعرض خیابان رد شوم، این اتفاق افتاد. جنازه‌ام را گوشه‌ی خیابان در برف رها کردم و آمدم اما کاش نمی‌آمدم. نه مرا می‌بینی و نه صدایم را می‌شنوی. کاش نمی‌آمدم، من داشتم به دیدن تو می‌آمدم که مُــردم!

«رسول یونان»

ببین چگونه مرا ابر کرد- خاطره هایی که در یکایکشان- میشد آفتاب ببینم!

وقتی کسی را نمی بینی، حرف نمی زنی، در چشمهایش حرفی نمی خوانی دست به کار خیالبافی میشوی، خاطرات را دستکاری می کنی که دو حالت پیش میاد، یکی: خودش و خاطراتش را به گند میکشی، محبتهایش را لاک میگیری، دیگر هیچ عزیزم و جانمی یادت نمی ماند. دوم اینکه: خودت را گول میزنی، نمی خواهی به یاد بیاوری که چقدر مثل تو نبود، چقدر دوستت نداشت، چقدر دوستی نکرد! در تنهایی با شخصیت هم بازی میکنیم و امان از طولانی شدن این دوری و تنهایی! رفتــار دیگران براساس خیالبافی ما متغیــر میشه، اینجاست که نمیدانـی چرا عزیزی تو را مورد بی مهری قرار داد و یا چرا کسی از دور شیفته ات شد!! نتیجه می شود فرصتهایی که داشتیم برای بازگشت و از دست دادیم یا بازگشتهایی بی نتیجه بر اثر خیال. اینها از آفــــت های دوریســت!