|

پُرم از خاطرات کهنه آدم های دور! به جان اتاق افتاده ام. گرد و خاک کتابها، قابها و یادگاری ها را می گیرم. مواظبم، مواظبم که گل سرخی را که خشک کرده ام خُـرد نشود. عمرش حالا طولانی شده و حیف است که بشکند! به خاطره ای بدل شده، خاطـره ای دور! اما اتاق کوچک من برای همه اینها جا دارد، دیوارهای ستاره دار نارنجی رنگش با مهربانی تمام یادگاریهای مرا در خود گرفته و حفظش میکند، پس تمیزشان میکنم و به جای همیشه گیشان برمی گردانمشان. در جوابت وقتی گفتی دنیا به کام هست؟ گفتم: هست ، چرا نباشد؟ همه چیز به قرار سابق است. راستش را بخواهی نیست ، نبـود. دنیا هیچ گاه به کام من نبوده، حالا به کام کی بوده که به کام من یکی باشد؟! روزگار دائم بنای ناسازگاری میگذارد با من. میخواهد کُفریم کند. من اما یک لبخند کج تحویلش میدهم که : بر ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار؛ فکری به حال خویش کن، این روزگار نیست. |