|
تند رفته ای، مثل اکثر این اوقات که با هم بوده ایم، تند رفته ای و تنهـا. نگاه کن! من جا مانده ام. کمی بایست، زیر سایه درختی نفس تازه کن، تا یادت بیاید که تا بوده و هست همین تند رفتن تو بوده و بی نفَسی من! نگاهم کن! جا مانده ام و خسته! اثبات کردن خودم و رفتارهایم را برایت کار بیهوده ای میدانم که هیچ خوشم نمی آید.از رفیقی که رفاقت میداند انتظار بیشتری می رود. گاهی دلتنگت میشوم. بو میکشم و در هوا خاطراتمان را می قاپم... می فهمی که؟ |