|
ظرافت دارند این فرانسوی ها. می دانند بیماری که قرار است روز بعد عمل بشود، کم و بیش، همان حسی را دارد که گوسپندی منتظرِ رفتن به قربانگاه. پس، قبل از عمل سر می زنند به قربانی. این نوعی تسلای خاطر است که پزشک می دهد به بیمارش تا او احساس نکند که قربانی ست، تا پزشک را مسیح ببیند نه جلاد. حالا، درست در لحظه ای که داشت خداحافظی می کرد، رو کرده بودم به این مسیحی که در پایانِ روز خسته کننده آمده بود به تسلایم و گفته بودم: « حقیقت کدام است، دکتر پانتیه؟»
گره داد به ابروها. چین ها جمع شدند در وسطِ پیشانی و نگاهش برگشت به جایی در اندرون ذهن. میخواست بفهمد به کله ام زده است یا حرف حساب می گویم؟
گفتم: « دو طرفِ صفحه ی کامپیوترم دوتا بلندگو هست که روکش پارچه اش را همیشه خاکستری می دیدم. پس از آنکه چشم راستم را عمل کردید متوجه چیز عجیبی شدم: با چشم چپ که نگاه میکنم این بلندگوها همچنان خاکستری اند. اما با چشم راستم آنها را بنفش می بینم؛ یک رنگ زنده و شفاف». گفتم:«بنفش یا خاکستری؟ کدام یک از این دو چشم حقیقت را به من می گوید؟»
دستش را گذاشت زیر چانه. کراوات قرمز خوشرنگ اش پنهان شد زیر آستینِ آبیِ کت. آن لبخند زیبا حالا رفته بود زیر پوست گونه ها، مثل برقی از تحسین، و می تابید مثل درخشش نوری از پس ابر.
«نه این، و نه آن. حقیقت چیزی ست میان بنفش و خاکستری.»
دکتر پانتیه رفت. اما پرسش های من تازه آغاز شده بود. آخر، آدم فقط به چشم های خودش می تواند اعتماد کند و حالا همین تنها نقطه اعتماد هم داشت ویران می شد. فردا که چشم چپ ام را هم عمل می کردند برای همیشه با هر حقیقت مطلقی وداع می کردم؛ و رها می شدم در جهانِ مشکوکی از رنگ و حجم های گوناگون. چه کسی می تواند بگوید که فردا دو چشم مصنوع به من حقیقت را خواهند گفت؟
از کتاب "وردی که بره ها می خوانند" رضا قاسمی |