|

گلدان بلور شمعدانی، از ضربت کوچکی تَرَک خورد
بی آنکه صدایی آید از او، یک زخم عمیق جای لک خورد
آهسته و نرم، لکه ی زخم، هر روز خزید و پیش تر رفت
آهسته به گرد ظرف چرخید، وز گوشه کنار ظرف در رفت
عصاره ی گل چکیده کم کم.... با اینکه دگر شُدست بیجان
نومید ز زندگی اش کس نیست، آهسته شکسته است گلدان
با قلب شکسته از سرِ رحم، آنان که بدو علاقه مندند
گریَند به خاطرش نهانی، اما به رخ اش زنند لبخند
بر دوره ی ظرف، لکه ی زخم، آرام و یواش ره کشیده است
وز داخل؛ خشک گشته بوته، آب خنک اش به ته رسیده است
امروز دگر به چهره ی او، تاریکی مرگ، نقش بسته است
نازش نکنید تا بخوابد، دست اش نزنید او شکسته است
-سولی پرودم، شاعر فرانسوری- |