تبليغاتX
به وقت گرينويچ


پست هاي اخير :

لينك هاي روز :

وب لينك :

پشتيباني :

که گر دست دهد از خویش هم سازم جدا خود را

 

هر چه می نویسم پنداری دلم خوش نیست

و بیشتر آنچه در این روزها نبشتم همه

آن است که یقین ندانم که نبشتن بهتر است از نانبشتنش...

چون احوال عاشقان نویسم نشاید، چون احوال عاقلان نویسم نشاید،

و اگر هیچ ننویسم هم نشاید

و اگر گویم نشاید

و اگر خاموش گردم هم نشاید

و اگر این واگویم نشاید و اگر وانگویم هم نشاید...

 

رساله عشق؛ عین القضاة

نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت   توسط مهرنوش  | 

برای دلاشوبه ی این روزهایت

دلم میخواهد به یک روستای دور برویم. با یک چمدان لباس سبک، با سِلِکشنی از آهنگهای جاده، یک پاکت از میوه هایی که عطرشان مستمان کند. کتابها و شعرهایی را باخودمان برداریم که تو بلند بلند بخوانی و من هم گوش دهم. پتوی چهارخانه مسافرتی که شبها یخ نکنیم، بی خبر ، بی دل آشوبه. بی هیچ تقویم و ساعتی حتی! این روزها را فراموش کنیم و زندگی را به خاطر بیاوریم. درست مثل همان منظره ای که برایم دیدنش را از نزدیک آرزو کردی.  تصویر قشنگی میشه، نه؟
 

نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت   توسط مهرنوش  | 

مردی با تیله های بسیار

چقدر دزدیدنِ نگاه

از چشمان تو لذت بخش است

گویی تیله ای

از چشمم به دلم می افتد

بانو

با مردی که تیله های بسیار دارد

می آیی؟

« کیکاوس یاکیده »

نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت   توسط مهرنوش  | 

اهل حسادت است این ساز

«...سه تار ساز اختناق است، ویولون ساز دموکراسی. از بس صداش لاجون است، بغض فروخورده است انگار؛ طنین مخفی ترس و شیدایی. می گویند یک نفر شنونده برایش کم است، دو نفر زیاد. اما دیده بودم حوالی سه صبح که همه ی اشباح مدرنیته در خواب اند و دیگر نه صدای رفت و آمد ماشینی هست نه صدای دور و درهم کارخانه ای، چنان رسا می شود این صدا که باید خفه اش کنی از ترس همسایه. دیده بودم که اگر وسیله اش نکنی برای رونق دکانِ، رازهاش را پرده در پرده باز می کند بر تو، آخر، زن است این ساز (از پشت نگاهش کن، موهاش را بافته است انگار) و حساس است همانقدر که هر زنی، قهر می کند با تو. راه نمی دهد تو را به خودش اگر که نادیده بگیری اش. چقدر هم که اهل حسادت است این ساز!...»

از کتاب « وِردی که بَره ها می خوانند» رضا قاسمی

نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت   توسط مهرنوش  | 

پُـررنگی خاطره ها

همه ی ما باید یک نیمکت خاطره دار داشته باشیم.

نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت   توسط مهرنوش  | 

حیاط خلوتِ روحم، مخصوصِ ملاقاتهای خصوصی ست

همه آدم ها باید یک یواشکی داشته باشند؛ یه جای مخفی برای نگه داشتن چیزهای تقسیم نکردنی. چیزهایی را که نمی شود و اصلاً نبایـد با هر کسی که از راه می رسد تقسیم شان کرد. در گوشه قلبم فولدری دارم با فایلهای محرمانه. آن طور که دوستشان دارم در مخفی گاه نگاهشـان می دارم. همچنان حفظشان میـکنم حتـی اگر باعـث شود آدم مرموزی به نظر برسم. حواست هست که حالا نامِ تو، اصلی ترین فایل این فولدر است؟

*عنوان برگرفته از شعری از حافظ موسوی

نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت   توسط مهرنوش  | 

به راه پُرستاره می کشانیم

 

« دوست داشتنت کودکی ست که بغل گرفتمش

آرامم می کند

شلوغ ترین میدان شهر است

پر از دوره گردهای غم

پر از شادی های کوچک زندگی

چراغانی شب است به دور گردن من

ملال جشن های عروسی ست

پولیور سفیدی ست که در یک روز سرد می پوشی

دوست داشتنت کودکی ست که در باغ می دود

تو را که دوست دارم  زیباترین زن شهر

         منـم

قدم بلند می شود

و مهربانی ام بی انتهاست »

زینب صابر

نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت   توسط مهرنوش  | 

سبزه قبای خواب و خیال من!

امروز صبح، طبق عادت هر روز، قبل از شروع ساعت کارم، توی وبلاگها و گوگل ریدر چرخ میزدم که برخوردم به عکسهایی که از سراسر دنیا جمع کرده بودند و مردمی رو نشون میداد که مشغول امضا کردن طومار سبز رنگ بودند. عکسهای زیادی جمع شده از گوشه و کنار دنیا ، همه سبــز! برای لحظه ای نگاهم از مانیتور کشیده شد به سمت پنجره ای که میز کارم کنارش قرار گرفته. بیرون پنجره منظره عجیبی به چشمم خورد! سریع دنبال عینکم گشتم تا مطمئن بشم اشتباه نمیکنم. یه دسته کبوتر که با هم پرواز میکردن! حالا این کجاش جالب و عجیبه؟ همه به رنگ سبز! پرهای کبوترها سبز بودند؛ کفترباز خوش ذوقی داشتن نه؟

نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت   توسط مهرنوش  | 

بنفش یا خاکستری؟

ظرافت دارند این فرانسوی ها. می دانند بیماری که قرار است روز بعد عمل بشود، کم و بیش، همان حسی را دارد که گوسپندی منتظرِ رفتن به قربانگاه. پس، قبل از عمل سر می زنند به قربانی. این نوعی تسلای خاطر است که پزشک می دهد به بیمارش تا او احساس نکند که قربانی ست، تا پزشک را مسیح ببیند نه جلاد. حالا، درست در لحظه ای که داشت خداحافظی می کرد، رو کرده بودم به این مسیحی که در پایانِ روز خسته کننده آمده بود به تسلایم و گفته بودم: « حقیقت کدام است، دکتر پانتیه؟»

گره داد به ابروها. چین ها جمع شدند در وسطِ پیشانی و نگاهش برگشت به جایی در اندرون ذهن. میخواست بفهمد به کله ام زده است یا حرف حساب می گویم؟

گفتم: « دو طرفِ صفحه ی کامپیوترم دوتا بلندگو هست که روکش پارچه اش را همیشه خاکستری می دیدم. پس از آنکه چشم راستم را عمل کردید متوجه چیز عجیبی شدم: با چشم چپ که نگاه میکنم این بلندگوها همچنان خاکستری اند. اما با چشم راستم آنها را بنفش می بینم؛ یک رنگ زنده و شفاف». گفتم:«بنفش یا خاکستری؟ کدام یک از این دو چشم حقیقت را به من می گوید؟»

دستش را گذاشت زیر چانه. کراوات قرمز خوشرنگ اش پنهان شد زیر آستینِ آبیِ کت. آن لبخند زیبا حالا رفته بود زیر پوست گونه ها، مثل برقی از تحسین، و می تابید مثل درخشش نوری از پس ابر.

«نه این، و نه آن. حقیقت چیزی ست میان بنفش و خاکستری.»

دکتر پانتیه رفت. اما پرسش های من تازه آغاز شده بود. آخر، آدم فقط به چشم های خودش می تواند اعتماد کند و حالا همین تنها نقطه اعتماد هم داشت ویران می شد. فردا که چشم چپ ام را هم عمل می کردند برای همیشه با هر حقیقت مطلقی وداع می کردم؛ و رها می شدم در جهانِ مشکوکی از رنگ و حجم های گوناگون. چه کسی می تواند بگوید که فردا دو چشم مصنوع به من حقیقت را خواهند گفت؟

از کتاب "وردی که بره ها می خوانند" رضا قاسمی

نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت   توسط مهرنوش  | 

بُهت

 

هرگز ندیده ای اگر،

بُهت گلوگیر ملتی نجیب را،

امروز و تا همیشه نگاه کن!

زین پس : علامت سوال هم،

کلام و سلام هم، کتاب هم،

سبزینه های برگ برگِ درخت هم،

تا نسل ها،

حیران و بی جواب، در بُهت می زی اند...

 

حسین پاکدل

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت   توسط مهرنوش  |