تبليغاتX
به وقت گرينويچ


پست هاي اخير :

لينك هاي روز :

وب لينك :

پشتيباني :

AMBROSIA

 

عطری که به خود میزنی

یک موسیقی جاری است

و امضای شخصی توست

که جعل کردنش غیر ممکن است!

 

  نزار قربانی- عشق پشت چراغ قرمز نمی ماند!

نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت   توسط مهرنوش  | 

My friends

بعضی وقتها بد نیست آدم احساساتش رو  بلند بلند بیان کنه، نه؟ مثلا حس رضایت و خوشحالی.

این پست خطاب به شماست که به اینجا سر میزنید، دوستان وبلاگی من!

تویی که وجودت و حرفهات برام دلگرمیه!

تویی که انقدر دقیقی که رنگ پس زمینه و فونت مورد استفاده اینجا برات اهمیت داره.

تویی که حضورت همراه با نشاط و انرژی مثبته در سکوتِ اینجا.

تویی که وقتی دلت میگیره میای اینجا و به موسیقیش گوش میدی.

تویی که به فکر رنگ دیوارهای اینجا هستی و براش قالب درست میکنی!

تویی که اصلاً حرفی نمیزنی و در سکوت اینجارو میخونی.

و ...

من و تو اینجا تنهاییم، غرق در مشترکات و تفاهمات، گپ میزنیم و کِیف میکنیم، وبلاگ است، عمومی ست؟ خوب باشد، من و تو بهم عادت کردیم. عادت کردیم در بین این هیاهو از این تعامـل لذت ببریم.

 

نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت   توسط مهرنوش  | 

یاد بعضی نفرات...


یاد بعضی نفرات
روشنم می دارد.

قوتم می بخشد،
راه می اندازد،
و اجاق ِکهن ِسردِ سرایم
گرم می آید از گرمی ِعالی ِدم شان.

نام بعضی نفرات
رزق روحم شده است.
وقت هر دل تنگی
سوی شان دارم دست
جراتم می بخشد
روشنم می دارد.

  نیما یوشیج

 

نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت   توسط مهرنوش  | 

غریبه ها شیرینند!

در آغاز یک رابطه مهمترین و کلیدی ترین حرفها رو می زنیم، برای یک غریبه ته دلمان را رو میکنیم بدون واهمه! اصلا نمی دانیم این اطمینان از کجا آمده؟ از خودمان می گوییم و حق را به خودمان می دهیم خودخواه می شویم، برایمان مهم نیست که این غریبه برنجد چون می شود فردایش دیگر او نباشد و ما جای خالیش را حس نکنیم و هیچ خللی در زندگیمان به وجود نیاید، چون نمی خواهیم برای همیشه حفظش کنیم فقط داریم تجربه میکنیم و همدیگر را می کاویم و دلمان میخواهد چیزهای خوب پیدا کنیم. می توانیم اگر شناختیم و دوست نداشتیم رها کنیم چیزی عوض نمیشود. در بهترین وضع باید یاد بگیریم بردبار باشیم، تفاوتها را بپذیریم. غریبه ها شیرنند چون آنطور که دوست داریم خودمان را برایشان تعریف می کنیم نه اینکه دروغ بگوییم بلکه می توانیم خودمان را محق جلوه دهیم و ضعف هایمان را بپوشانیم و اگر کمی فقط کمی با ما همدستی کنند آرامشی عمیق، اما کوتاه مدت نصیبمان می شود. در کنار غریبه ها در بیان خودمان راحتیم و نمی ترسیم که بعد از زدن حرفهایمان دیگر دوستمان نداشته باشند. همین صراحت است که رابطه را جلو می برد . پیش می رویم، شناختن ، تجربه کردن، خواستن ، روزهای پرشور! و گاهی اختلاف نظرها و جرو بحث ها، بعد دوباره یک دوره سکوت. دوران غافلگیرشدنها تمام شده او را خط به خط می شناسی، پیش بینی اش میکنی. این سکوت و این دوره لزوماً نباید رابطه آغاز جدایی باشد، بلکه می تواند تجربه رسیدن به آرامشی باشد در کنار همان غریبه دیروز. حالا دیگر او کسی است  که در لحظه جلوی چشممان باشد یا نه، لازم نیست حرفی بزنی کاری بکنی در سکوت محض حسش میکنی! حالا دیگر غریبه نیست کسی ست که میخواهی برای همیشه حفظش کنی و نمی توانی فردایی را بی او تصور کنی. 

نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت   توسط مهرنوش  | 

هیچ پیامی آخرین پیام نیست

تو از صدای غربت، از فریاد قدرت و از رنگ مرگ می ترسی؟ برای دوست داشتنِ هر نَفَس زندگی، دوست داشتن هر دَمِ مرگ را بیاموز و برای ساختن هر چیز نو، خراب کردنِ هر چیزِ کهنه را و - برای عاشقِ عشق بودن ، عاشقِ مرگ بودن.

  بار دیگر شهری که دوست می داشتم ـ نادر ابراهیمی(روحش شاد)

 

 

نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت   توسط مهرنوش  | 

تولـــد

نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت   توسط مهرنوش  | 

آهای با توام بی ذوق!

سلام

تو من را نمی شناسی، اما مـن هـر روز از کـنار تـو رد می شـوم، تـو را می بینم که سخـت در افکارت هستی، آنقـــدر که نمی بینــی هوای بیـــرون چقدر عالیــست! درختــان برگــهای تازه و جـــوان دارند و بـــوی علــف می آید. حتـــی صـــداها را هـم نمی شنــوی. مثـل آنــروز که من نــزدیکت بلند بلند حرف می زدم امـا تــو نیم نگاهـــی هم نیانداختــی. گمان می کنم حالت خوش نیست که تمام روز به صفحه مانیتور چشم می دوزی و هیچ وقـت چشمهایـت را نمی بندی تا نوک انگشتانـــت را روی سطح آب بکشی. امروز تو را دیدم که به یک دختر کوچولو لبخند زدی شایــــــد هـنــــوز بیماریت قابل درمـان باشد. چـــرا بیرون نمی آیی با هم هوایی بخوریم؟ 

نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت   توسط مهرنوش  | 

A MooN to cAll ThEir Own

 

می توان مستانه در مهتاب با یاری بَلم بر خلوتِ آرام ِ دریا راند

می توان زیر نگاه ِ ماه با آواز ِ قایق ران سه تاری زد ، لبی بوسید

شاملو

نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط مهرنوش  | 

میخواستم بگویم: « گفتن نمیتوانم»

sweetthings-SamTAft

دل بستن، دل بستن، دل بستن، چه واژه ای ! که همیشه ازآن هراسیده ايم و هرگز دست از آن نشُسته ايم ... واژه ای که شاید روزي همه با آن، رو به نابودی می رويم ؛ در حالي كه از آن اميد رهايي داريم. بي گمان اين همان واژه است که معنی اش برای دو نفر هیچ وقت یک چیز نبوده است، و نیست هم ... و شاید این دردناک ترین بخش آن باشد. چون همه را نمی شود در خانه ي دل نگاه داشت و برای اختلاف نظرها از آن ها فرصت خواست و به شان فرصت داد. مي دانيد! بعضی وقت ها فکر می کنم شاید دلیل همه ي این نا بختياري ها اين است که « آن » كه طرف مقابل ماست ساخته ي ذهن ما نیست و آن قدر واقعي هست كه نمي توانيم انكارش كنيم و به همين دليل هم هرگز قادر نيستيم از ته دل اش با خبر باشیم. ذهن ام آشفته است. برای گفتن حرف های دل ام سال هاست، « واژه » کم می آورم و این دل کم ظرفیتم آنقدر کوچک است که غصه توی آن جا نمی شود.

نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت   توسط مهرنوش  | 

تصـادف

مـــن داشتم این‌جا می‌آمـدم که تصادف کردم. ناگهان یک ماشین آمد و مرا زیر گرفـت. وقتی می‌خواستم ازعرض خیابان رد شوم، این اتفاق افتاد. جنازه‌ام را گوشه‌ی خیابان در برف رها کردم و آمدم اما کاش نمی‌آمدم. نه مرا می‌بینی و نه صدایم را می‌شنوی. کاش نمی‌آمدم، من داشتم به دیدن تو می‌آمدم که مُــردم!

«رسول یونان»

نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت   توسط مهرنوش  |