تبليغاتX
به وقت گرينويچ


پست هاي اخير :

لينك هاي روز :

وب لينك :

پشتيباني :

با تو...

"فعل معلومی است:

“دوست دارم”

که حرف ندارد؛

حرف اضافه.

 

دوستت دارم!

و تو که نباشی،

مصدری می ماند و من

- که فاعلی بی خاصیتم -

و حرفهای اضافه دور وبرم را شلوغ می کنند ."

شعر از آسیه امینی

نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 13:58  توسط مهرنوش 

بوتیمار یا غمخورک

 

" و آن مرغی است که کنار شط از تشنگی هلاک می شود

از بیم آنکه اگر بنوشد، آب شط تمام می شود"

عباس معروفی

نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 10:22  توسط مهرنوش  | 

فقط دشمن ها هستند که همیشه حرف هم را بی هیچ کم و کاستی می فهمند. اغلب هم لبخندی چاشنی گفت و گویشان است. دوستی همیشه با سوء تفاهم همراه است، عشق خیلی بیشتر.


  نیمه غایب - حسین سناپور

نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 10:0  توسط مهرنوش  | 

عطری سودایی

عطر تو درهواست
می آیی
یا رفته ای؟

علیرضا روشن

نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 9:12  توسط مهرنوش  | 

منتظر بهاریم

 

بنفشه ها

بنفشه ها را فرستاده ام

تا بدانی

این بهار هم به تو فکر می کنم

 

نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 9:14  توسط مهرنوش  | 

از آواز کدام پرنده ی تنها؛ این همه زمستان است؟

من خواب دیده ام که ما  در هیچ افقی به هم نمی رسیم ...

من و تو کنار اولین برکه می نشینیم تا باد پاییزی بوزد

و تو را از من بگیرد ...

تو

با پیراهنی از اطلسی های طلایی، می خندی و با باد می روی

و مرا با شکوفه های سیاه دامنم  بر جای می گذاری ...

من هنوز آنجا هستم

تنها

پیر

خسته

با انگشتان کاغذیم تصویر یک پنجره را در هوا نقش می کنم

و در قاب کهنه ی آن به انتظار تو  می نشینم ...

تو می آیی ...

چونان اسبی با یال های آتش گرفته

و ذهن خالی جنگل را به خاکستر می نشانی

و من

و من

به پرنده ای کوچک می مانم که هیچ کس آوازش را نمی فهمد

به آن پرنده که به سوی افقی دور پر می کشد

آرزومند

اما

 اما من خواب دیده ام که من و تو در هیچ افقی به هم نمی رسیم.

از مجموعه ی جایی پشت خنده ها : مریم شجاعی

نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 10:5  توسط مهرنوش  | 

پنجره را باز میکنم

 

مزاحم شما شدم
می دانم !
تنها چراغ را روشن می کنم
گل ها را در گلدان می گذارم
پنجره را باز می کنم
و بعد می روم ...

سنت اگزوپری

نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 9:40  توسط مهرنوش  | 

چند روز زنــده گی

تالاب چغاخور- چهارمحال و بختیاری

 

نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 11:18  توسط مهرنوش  | 

از یه کتابِ خوب

"نیکولا یک روز نقل می کرد که در برتانی دیده بوده است که بچه ها یک مرغ دریایی را گرفتند و با صابون مارسی تنش را شستند و ول اش کردند. همین که پرنده روی دریا نشست، چون بال و پرش چربی نداشت، یکهو توی آب فرو رفت و دیگر بالا نیامد. نیکولا می گفت که بی اعتنایی چربی روح است، مانع می شود که آدم غرق بشود. وقتی که به دیگران خیلی اهمیت بدهیم دیوانه می شویم و همچنین به خودمان."

بیست و یک داستان از نویسندگان معاصر فرانسه-کلودروا- بد نیستم، شما چطورید؟- ابوالحسن نجفی

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 7:50  توسط مهرنوش  | 

نپرس؛ از دل واپسی های زنانه ام چیزی نمی گویم

محبتی که ابراز نتواند شدن

در دل می ماند

در دل می گَندد

در دل غم می شود...

 

نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 9:17  توسط مهرنوش  |