تبليغاتX
به وقت گرينويچ


پست هاي اخير :

لينك هاي روز :

وب لينك :

پشتيباني :

بنفش یا خاکستری؟

ظرافت دارند این فرانسوی ها. می دانند بیماری که قرار است روز بعد عمل بشود، کم و بیش، همان حسی را دارد که گوسپندی منتظرِ رفتن به قربانگاه. پس، قبل از عمل سر می زنند به قربانی. این نوعی تسلای خاطر است که پزشک می دهد به بیمارش تا او احساس نکند که قربانی ست، تا پزشک را مسیح ببیند نه جلاد. حالا، درست در لحظه ای که داشت خداحافظی می کرد، رو کرده بودم به این مسیحی که در پایانِ روز خسته کننده آمده بود به تسلایم و گفته بودم: « حقیقت کدام است، دکتر پانتیه؟»

گره داد به ابروها. چین ها جمع شدند در وسطِ پیشانی و نگاهش برگشت به جایی در اندرون ذهن. میخواست بفهمد به کله ام زده است یا حرف حساب می گویم؟

گفتم: « دو طرفِ صفحه ی کامپیوترم دوتا بلندگو هست که روکش پارچه اش را همیشه خاکستری می دیدم. پس از آنکه چشم راستم را عمل کردید متوجه چیز عجیبی شدم: با چشم چپ که نگاه میکنم این بلندگوها همچنان خاکستری اند. اما با چشم راستم آنها را بنفش می بینم؛ یک رنگ زنده و شفاف». گفتم:«بنفش یا خاکستری؟ کدام یک از این دو چشم حقیقت را به من می گوید؟»

دستش را گذاشت زیر چانه. کراوات قرمز خوشرنگ اش پنهان شد زیر آستینِ آبیِ کت. آن لبخند زیبا حالا رفته بود زیر پوست گونه ها، مثل برقی از تحسین، و می تابید مثل درخشش نوری از پس ابر.

«نه این، و نه آن. حقیقت چیزی ست میان بنفش و خاکستری.»

دکتر پانتیه رفت. اما پرسش های من تازه آغاز شده بود. آخر، آدم فقط به چشم های خودش می تواند اعتماد کند و حالا همین تنها نقطه اعتماد هم داشت ویران می شد. فردا که چشم چپ ام را هم عمل می کردند برای همیشه با هر حقیقت مطلقی وداع می کردم؛ و رها می شدم در جهانِ مشکوکی از رنگ و حجم های گوناگون. چه کسی می تواند بگوید که فردا دو چشم مصنوع به من حقیقت را خواهند گفت؟

از کتاب "وردی که بره ها می خوانند" رضا قاسمی

نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت   توسط مهرنوش  | 

بُهت

 

هرگز ندیده ای اگر،

بُهت گلوگیر ملتی نجیب را،

امروز و تا همیشه نگاه کن!

زین پس : علامت سوال هم،

کلام و سلام هم، کتاب هم،

سبزینه های برگ برگِ درخت هم،

تا نسل ها،

حیران و بی جواب، در بُهت می زی اند...

 

حسین پاکدل

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت   توسط مهرنوش  | 

باد در راه است و من جوانی نکرده ام!

پُرم از خاطرات کهنه آدم های دور! به جان اتاق افتاده ام. گرد و خاک کتابها، قابها و یادگاری ها را می گیرم. مواظبم، مواظبم که گل سرخی را که خشک کرده ام خُـرد نشود. عمرش حالا طولانی شده و حیف است که بشکند! به خاطره ای بدل شده، خاطـره ای دور! اما اتاق کوچک من برای همه اینها جا دارد، دیوارهای ستاره دار نارنجی رنگش با مهربانی تمام یادگاریهای مرا در خود گرفته و حفظش میکند، پس تمیزشان میکنم و به جای همیشه گیشان برمی گردانمشان. در جوابت وقتی گفتی دنیا به کام هست؟ گفتم: هست ، چرا نباشد؟ همه چیز به قرار سابق است. راستش را بخواهی نیست ، نبـود. دنیا هیچ گاه به کام من نبوده، حالا به کام کی بوده که به کام من یکی باشد؟! روزگار دائم بنای ناسازگاری میگذارد با من. میخواهد کُفریم کند. من اما یک لبخند کج تحویلش میدهم که : بر ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار؛ فکری به حال خویش کن، این روزگار نیست.

نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت   توسط مهرنوش  | 

گاهی کسی که با دل آدم غریبه نیست، بُر میخورد میان تمام غریبه ها

تند رفته ای، مثل اکثر این اوقات که با هم بوده ایم، تند رفته ای و تنهـا. نگاه کن! من جا مانده ام. کمی بایست، زیر سایه درختی نفس تازه کن، تا یادت بیاید که تا بوده و هست همین تند رفتن تو بوده و بی نفَسی من! نگاهم کن! جا مانده ام و خسته! اثبات کردن خودم و رفتارهایم را برایت کار بیهوده ای میدانم که هیچ خوشم نمی آید.از  رفیقی که رفاقت میداند انتظار بیشتری می رود. گاهی دلتنگت میشوم. بو میکشم و در هوا خاطراتمان را می قاپم... می فهمی که؟

نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت   توسط مهرنوش  | 

آنها به لحظه های سنگین ندامت نمی اندیشند

  تنها کودکان هستند که در آسمان ستاره دارند، آسمان ما بی ستاره است. ما ستاره مان را در زمین جستجو میکنیم.

 

پ.ن : این عکس پُر از حسهای قشنگه برای من!

نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط مهرنوش  | 

هرگز رهایم مکن

خندید و دستش را دور تنم حلقه کرد، اما همان طور آرام کنار هم نشستیم. بعد گفت: همیشه به یه رودخونه فکر می کنم که جریان آبش واقعاً سریعه و دو نفر که توی آب سعی دارن همدیگه رو بچسبن، همدیگه رو سفت بگیرن، اما عاقبت می بُـرن. آب خیلی شدیده. باید تن به آب بدن و از هم جدا بشن. به نظرم وضعیت ما هم همینه..

کازوئو ایشی گورو- از کتاب هرگز رهایم مکن

نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت   توسط مهرنوش  | 

خواب هایت را به آب بگو

 

نه این حرفها که تو میزنی

به حرف کسی می ماند

نه گوش هیچ تنابنده ای

 بدهکار این صدای تلخ ترک خورده است

دهانت را به سمت باد بگیر

و خواب هایت را به آب بگـو

صدای گریه ات را اگر نشنوند بهتر است

سطرهای پنهانی- حافظ موسوی

نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت   توسط مهرنوش  | 

گفتم دری ز خلق ببندم به روی‌ِ خویش دردی‌ست در دل‌ام که ز دیوار بگذرد!

یادم نیست کجا و کِی این جمله را خواندم، اما در ذهنم ماندگار شد: «بهانـه ها جای حس های عاشقانه را خوب می گیرند». به این فکـر کـردم که بهانـه ها جای همـه حس ها را خـوب می گیرند، چون فراوانند و در دسترس. اگر میخواهی بمانی، یک خروار بهانه ریخته. میخواهی نباشی، باز هم دور و برت پر از بهانه است. روی کاغذ اینها را می نوشتم تا رسیدم به این شعر شاملو :

بودن به از نبود شدن

خاصه در بهار...

و این شاید یک بهانه باشد، نمـی دانم!

 

*عنوان از سعدی

نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت   توسط مهرنوش  | 

...

 یهو خدا گفت : «دلم گرفته»

پیامبر پرسید: «بنویسم  'دلم' یا 'دل مان'؟»

خدا گفت :« برای خودت گفتم. چیزی ننویس»

از اینجا

نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت   توسط مهرنوش  | 

بعد شبای غمگین، زاری و رنج سنگین هوای خنده داریم، منتظر بهاریم!!

 

 

"... به من که آگهی نویس سینما بودم گفته بود: بنویس، فیلم دیدنی دو ناقلا، هدیه عید نوروز. دو سه روز گذشت گوش به گوش رسید که این فیلم گریه آور است و اسمش قلابی است. یکهو سینما خلوت شد و بلیط فروش بنا کرد به مگس پراندن. مدیر سینما هی تلگراف می زد به تهران که : فوری کُمدی بفرستید. کسی به دادش نمی رسید. پاک ناامید شده بوده که کم کم سر و کله عاشق های شهر پیدا شد. سینما پر از عاشق شد. انواع و اقسام عشق ها. تو تاریکی صدای هق هق گریه و آه و ناله سوزناک، بالا کشیدن بینی، بوی عطرهای جوراجور و بر دستمال سفید اشک پاک کن غوغا برقرار بود. مدیر سینما، بلیط پاره کن، نظافتچی، اگهی نویس، کنترل چی ، همراه تماشاگران عاشق بارها و بارها فیلم دو ناقلا را دیدند و همراه با عاشقان گریه کردند. البته پول هایشان را می گرفتند. سانس آخر شب از همه سانس ها شلوغ تر بود. عاشق ها که موقع بیرون آمدن از سینما گریه خوبی کرده بودند، زیر لب می گفتند: شهر ما این همه عاشق دارد و ما فکر می کردیم فقط خودمان عاشقیم؟ چقدر زیباست که همه عاشق ها سلیقه های جوراجورشان را کنار بگذارند و هفته ای یک روز یک جا جمع بشوند و گریه کنند و حال همدیگر را بپرسند! مدیر سینما که کار و کاسبی اش رونق گرفته بود، توی سالن انتظار قدم می زد و می گفت: بعد از سال ها سینماداری تازه دارم این جماعت را می شناسم، خنده میخواهند چه کار؟! " 

(هوشنگ مرادی کرمانی- بهار ۷۵)

آری این جماعت که نوروزشان هم رنگ عاشقی دارد خنده دردی از دردهاشان دوا نمیکند. اما این بهار است که عشق های کهنه و فراموش شده را دوباره جان می بخشد و همیشه بهاری بوده است، بهاری که به موقع و درست در لحظه نهایی یأس و قطع امیدِ زمستان فرا میرسد.

نوبهارتان خوش، روزگارتان خوش تر...

نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت   توسط مهرنوش  |