تبليغاتX
به وقت گرينويچ


پست هاي اخير :

لينك هاي روز :

وب لينك :

پشتيباني :

به سقف آرزوهایم چراغی می آویزم

آدمیست دیگر، زنده است به امیـد و آرزوهایـش. آرزوهای بزرگ آنقـدر قدرت دارند که که خودشان یا حسرتشان را برای همیشه در زندگی ما جاودانه کنند. اصلاً تبدیل میشوند به هدف اصلی ما، حاضریم همه راهها را برویم تا در آخر آنها را در آغوش بکشیم. اما این آرزوهای کوچک ماست که من و تو را از هم قابل تشخیص میکند. آرزوهای کوچکمان هستند که رنگ زندگی ما را می سازند. ولی همه تلاش ما معطوف رسیدمان به آرزوهای بزرگمان است. ما آرزوهای کوچکمان را فراموش میکنیم، آرزوهایی که همراه ما بزرگ می شوند، با ما زندگی می کنند، پا به سن می گذارند، رنگ می بازند و می میرند. با مرگ آرزوهای کوچک ما می مانیم و حسرت. گیرم که به آرزوهای بزرگمان رسیدیم آنقدر خسته ایم که شور و شعفی نمانده، ما لحظات شاد و دلخوشیهای کوچکمان را سر بریدیم برای رسیدن به خواسته های دور و درازمان که جز خستگی و ملال بار و بری ندارد. آری آرزوهای کوچکند که نیاز به مراقبت دارند.

نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت   توسط مهرنوش  | 

تو یک کلمه شیرین بودی

من و یک عالمه کلمه که باد کرده روی دستم. نگفتمشان پیش خودم نگه داشتمشان. نه اینکه تحفه باشند و برای خودم حفظشان کرده باشم، نه؛ بی دلیل مانده پیشم. حالا دیگر نمی شود از دستشان راحت شد، راهی برای خرج کردنشان بلد نیستم. مانده اند تا با من زندگی کنند. باد کرده اند روی دستم. نمی دانم شاید این کلمات روزی به خاطرات و روزگارم چنگ زده اند و ماندگار شده اند. اما بی انصافیست اگر نگویم جدای این کلمات ، کلماتی شیرین هم دارم. کلماتی که دوست دارم حفظ کردنشان را. مثل کلمه تو! تو یک کلمه شیرین بودی که از میان جمله ها بیرونت کشیدم. کلمه عشق نه، عشق تلخ است. دوستی نه، شوق نه، دوستی گـَس است و شوق شور. تو مثل کلمه خیال، مثل خواب شیرین بودی. ماندگار شدی.

نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت   توسط مهرنوش  | 

بیا شمعدانی بشود معنی قرار و بی قراری های ما

گلدان بلور شمعدانی، از ضربت کوچکی تَرَک خورد

بی آنکه صدایی آید از او، یک زخم عمیق جای لک خورد

آهسته و نرم، لکه ی زخم، هر روز خزید و پیش تر رفت

آهسته به گرد ظرف چرخید، وز گوشه کنار ظرف در رفت

عصاره ی گل چکیده کم کم.... با اینکه دگر شُدست بیجان

نومید ز زندگی اش کس نیست، آهسته شکسته است گلدان

با قلب شکسته از سرِ رحم، آنان که بدو علاقه مندند

گریَند به خاطرش نهانی، اما به رخ اش زنند لبخند

بر دوره ی ظرف، لکه ی زخم، آرام و یواش ره کشیده است

وز داخل؛ خشک گشته بوته، آب خنک اش به ته رسیده است

امروز دگر به چهره ی او، تاریکی مرگ، نقش بسته است

نازش نکنید تا بخوابد، دست اش نزنید او شکسته است

-سولی پرودم، شاعر فرانسوری-

نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت   توسط مهرنوش  | 

"گلدان اکنون خالی است، مرا دوست بدار، گلدان گل می دهد"

به آنهایی که بلدند زندگی شان را خط کشی کنند ، به آنهایی که می فهمند چطوری دوستشان داری، به آنهایی که بلدند دوست داشتن را ،به آنهایی که بلدند آزار ندهند و آزار نبینند ، باید بگویی.

باید بگویی:« دوستت دارم!»

نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت   توسط مهرنوش  | 

که گر دست دهد از خویش هم سازم جدا خود را

 

هر چه می نویسم پنداری دلم خوش نیست

و بیشتر آنچه در این روزها نبشتم همه

آن است که یقین ندانم که نبشتن بهتر است از نانبشتنش...

چون احوال عاشقان نویسم نشاید، چون احوال عاقلان نویسم نشاید،

و اگر هیچ ننویسم هم نشاید

و اگر گویم نشاید

و اگر خاموش گردم هم نشاید

و اگر این واگویم نشاید و اگر وانگویم هم نشاید...

 

رساله عشق؛ عین القضاة

نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت   توسط مهرنوش  | 

برای دلاشوبه ی این روزهایت

دلم میخواهد به یک روستای دور برویم. با یک چمدان لباس سبک، با سِلِکشنی از آهنگهای جاده، یک پاکت از میوه هایی که عطرشان مستمان کند. کتابها و شعرهایی را باخودمان برداریم که تو بلند بلند بخوانی و من هم گوش دهم. پتوی چهارخانه مسافرتی که شبها یخ نکنیم، بی خبر ، بی دل آشوبه. بی هیچ تقویم و ساعتی حتی! این روزها را فراموش کنیم و زندگی را به خاطر بیاوریم. درست مثل همان منظره ای که برایم دیدنش را از نزدیک آرزو کردی.  تصویر قشنگی میشه، نه؟
 

نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت   توسط مهرنوش  | 

مردی با تیله های بسیار

چقدر دزدیدنِ نگاه

از چشمان تو لذت بخش است

گویی تیله ای

از چشمم به دلم می افتد

بانو

با مردی که تیله های بسیار دارد

می آیی؟

« کیکاوس یاکیده »

نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت   توسط مهرنوش  | 

اهل حسادت است این ساز

«...سه تار ساز اختناق است، ویولون ساز دموکراسی. از بس صداش لاجون است، بغض فروخورده است انگار؛ طنین مخفی ترس و شیدایی. می گویند یک نفر شنونده برایش کم است، دو نفر زیاد. اما دیده بودم حوالی سه صبح که همه ی اشباح مدرنیته در خواب اند و دیگر نه صدای رفت و آمد ماشینی هست نه صدای دور و درهم کارخانه ای، چنان رسا می شود این صدا که باید خفه اش کنی از ترس همسایه. دیده بودم که اگر وسیله اش نکنی برای رونق دکانِ، رازهاش را پرده در پرده باز می کند بر تو، آخر، زن است این ساز (از پشت نگاهش کن، موهاش را بافته است انگار) و حساس است همانقدر که هر زنی، قهر می کند با تو. راه نمی دهد تو را به خودش اگر که نادیده بگیری اش. چقدر هم که اهل حسادت است این ساز!...»

از کتاب « وِردی که بَره ها می خوانند» رضا قاسمی

نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت   توسط مهرنوش  | 

پُـررنگی خاطره ها

همه ی ما باید یک نیمکت خاطره دار داشته باشیم.

نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت   توسط مهرنوش  | 

حیاط خلوتِ روحم، مخصوصِ ملاقاتهای خصوصی ست

همه آدم ها باید یک یواشکی داشته باشند؛ یه جای مخفی برای نگه داشتن چیزهای تقسیم نکردنی. چیزهایی را که نمی شود و اصلاً نبایـد با هر کسی که از راه می رسد تقسیم شان کرد. در گوشه قلبم فولدری دارم با فایلهای محرمانه. آن طور که دوستشان دارم در مخفی گاه نگاهشـان می دارم. همچنان حفظشان میـکنم حتـی اگر باعـث شود آدم مرموزی به نظر برسم. حواست هست که حالا نامِ تو، اصلی ترین فایل این فولدر است؟

*عنوان برگرفته از شعری از حافظ موسوی

نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت   توسط مهرنوش  |